فرزادعزيز،رنجنامه ات راخواندم.باورنميکنی اگربگويم آنچنان دردی سراپای وجودم رافراگرفت که توان ايستادن نداشتم.چه صبورانه تاب آوردی اين شکنجه های بی بهانه را!روزیکه تو،زيرشلاق ومشت ولگد،ذره ذره خردميشدی،انسانيت،واپسين نفسهای خويش رافريادميکشيدومن،درتمنای جايی بودم که نشانی ازتوبيابم وزخمهايت راالتيامی دهم تابه انسان بودنم،ايمان بياورم اما دريغ که هيچ جا نبودی.
نوروزرابه خانه پدری ات رفتم تابردستان مادرت بوسه زنم به حرمت زادن انسانيت اما،آنقدرخويش راحقيرديدم که نتوانستم دستان مادرآفتاب رالمس کنم.بااين همه،افتخاری بودبرايم ديدن خانواده ات.
فرزادعزيز،باآن همه دردورنج،چه آرام ودلنشين بادختران وپسران سرزمينت سخن گفته ای!براستی جزتوچه کسی ميتوانست بگريدوازلبخندبنويسد؟چه کسی ميتوانست ازپشت ديوارهای بی روزن زندان،خورشيدراببيندونوربسرايد؟چه کسی ميتوانست حکم پايان راپيش روبگيردوبذراميدرادردل فرزندان آفتاب بکارد؟حسرت ميبرم به تمام آنانی که شاگردان کلاس توبوده اندوالفبای زندگی راازتوآموخته اند.توکه به لطافت بارانی وبه صلابت کوه.
ای کاش پيش ازاين توراميشناختم تادغدغه هايت رابامن قسمت ميکردی.
فرزادعزيز،ميدانم که بازميگردی وهرآنچه راکه برای فردای سرزمينت آرزوداری،به پشتکارخويش وباياری تمام شاگردان مکتب انسانيتت،تحقق مي بخشی.من کردنيستم اما،ازتوميخواهم ترانه هايت را،بی هراس ازناظم اخموی سرزمينم،باصدای بلندبخوانی.بگذارطنين آوازکردی ات،گوش سرزمينم راپرکند.
ميخواهم لالايی فرزندم رابه زبان توبخوانم.به من بياموززبانت راتاهمصداباتو،ترانه هايت راسردهم.به من بياموزانسانيت راوشکيبايی راونجابت را.می نشينم به انتظارروزی که بيايی ومن آهسته،ازپنجره کلاس درس ات،صدای دلنشينت رابشنوم که بی هراس ازناظم اخموی مدرسه،بازبان مادری ات،درس ميدهی وآوازميخوانی وبافرزندان آفتاب،ميرقصی وميرقصی وميرقصی.به ديدارت خواهم آمدباسبدی ازارادت وعشق تادرجوارتو،جرعه جرعه نوربنوشم.ميخواهم وقت بازگشتنم،پرتويی ازتوباشم ومعنابيابم...
سما بهمنی
۱۳۸۷/۱/۲۲
بندرعباس

